تبليغاتX
Welcome To Lovelorn

Welcome To Lovelorn

نميدونم عاشق كي شده . نمي دونم كي رو مي خواد.فقط به من ميگه برو .من نمي تونم . به خودشم گفتم نمي تونم.فقط خودشو ميگيره.ميگه منطقيم.به من ميگه بچه اي .نمي دونه كه دلم چقد بزرگه.اصلا از دلم خبر نداره.اون همه گريه كردم اصلا براش مهم نبود.الان كه دارم مينويسم حالم خيلي خرابه.كاش كه منطقي نبود.خدا لعنت كنه به اين منطق.من منتظرش ميمونم تا روزي كه ارزش اين عشقمو بدونه.احساس ميكنم يكي  ديگرو دوس داره.خدا نكنه اين طوري باشه.خدا كنه من بميرم ولي اون روزو نبينم.عشقم فقط يكي و اونم سانازه.فقط ساناز

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 0:57  توسط سینا  | 

گفتی فراموشم کن

 

چقدر سخته که تو چشمای کسی که تموم عشقت رو ازت دزدید

وبجاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زول بزنی و به جای

 اینکه لبریز کینه و نفرت شی!حس کنی که هنوز هم دوستش داری

چقدر سخته که دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر

اوار غرورش همه وجودت لح شده

چقدر سخته که تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش

 هیچی به جز سلام نتونی بگی

چقدر سخته که وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه

 اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوز هم دوستش داری

. . .

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 15:24  توسط سینا  | 

تقصير قلبم بود . . .

تقصير قلبم بود كه عاشق شدم تا چشم بر روي هم گذاشتم ديدم كه اسير شدم!

اسير قلبي كه باور نميكند مراحس نميكند مرا در لحظه هاي تنهايي اش!

هنگام گفتن درد دلهايم صداي مرا نميشنوي !هنگام اشك ريختن گونه خيس مرا نميبيني

احساس ميكنم  برايت سرگرمي هستم!تو با من بازي ميكني و من تنها نظاره گر هستم

تو ارزويي در دلت داري!افسوس كه من جايي در ارزوهايت ندارم

حرفي ندارم براي گفتن!راهي ندارم براي ماندن

تحمل ميكنم اين عذاب را!منتظر ميمانم تا بيايد روزي كه يا مرا تنها ميگذاري و يا

عاشقانه با من ميماني

مرا باور كن اي عشق!نزار در خيال با تو باشم

بگذار هميشه عاشق تو باشم

به حقيقت اين عشق ايمان داشته

مرا درك كن وايمان داشته باش

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 15:19  توسط سینا  | 

گفتم نرو پرپر میشم ...

گفتم نرو پرپر میشم

گفتی: میخوام رها باشم

گفتم: آخه عاشق شدم

گفتی:میخوام تنها باشم

گفتم: دلم

گفتی: بسوز

گفتم: پس عمرم چی میشه

گفتی: هدر شد شب و روز

گفتم: آخه داغون میشم

گفتی: به من خوش میگذره

گفتم: بیا چشمام تویی

گفتی: آخر کی میخره

گفتم: منو جنس میبینی؟

گفتی: آره بی قیمتی

گفتم: یه روز کسی بودم

با من نکن بی حرمتی

گفتم: صدام میمیره باز

گفتی: با درد بسوز بساز

گفتم : حالا که پیر شدم

گفتی: که از تو سیر شدم

گفتم: تمنا میکنم

گفتی: میخوام خردت کنم

گفتم: بیا بشکن تنو

گفتی: فراموش کن منو

+ نوشته شده در  شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 14:43  توسط سینا  | 

چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم...

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم

که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم

تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از

پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو

قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی

برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و

دیگر چیزی نفهمید...

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر

گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت

کنید..درضمن این نامه برای شماست..!

دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن

چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت

نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت

بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.

(عاشقتم تا بینهایت)

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..

آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به

خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 14:39  توسط سینا  | 

قانون عشق

 یك پسر با یك نگاه از یك دختر خوشش میاد ... و عشق از طرف اون شروع میشه ... تا جایی كه زندگیش رو پای عشقش میذاره ... اما دختر باور نمیكنه ... چون یك چیزهایی دیده و شنیده(البته تو ذهنش) ... تا دختر میاد پسر رو باور كنه ، چند سالی طول میکشه و پسر دلسرد و خسته میشه ...میذاره   میره ... بعد كه دختر تازه تونسته پسر رو باور كنه میره طرفش ... اما پسر رو پیدا نمیکنه ... اینجاست كه میگه:کاشکی همون اول عشقش رو باور میکردم و باهاش بد رفتاری نمیکردم ؛ کاشکی ...
 اما دیگه خیلی دیر شده ؛پسر همیشه با تمام وجودش دختر رو دوست داشت و به اون عشق میورزید ولی دیگه دیر شده بود و حسرت عشق  پسر برای دختر باقی مونده بود ...
+ نوشته شده در  شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 14:36  توسط سینا  | 

تنهایی

همچنان لحظه های سرد تنهایی میگذرد اما هنوز باور ندارم که تنهایم !                         همچنان عمر میگذرد ولی هنوز باور ندارم ،         

که در این دو روز دنیا دو روز آن پر از غم است             

همچنان زندگی ساز خودش را میزند ،              

 ولی سرنوشت با آن ساز نمی رقصد !

همچنان در حسرت بهار نشسته ام ،                          

اما نمیدانم که خزانی زیباتر از بهار را پشت سر گذاشتم !

این دل لحظه به لحظه بهانه هایش را بیشتر میکند ،             

اما نمیداند حتی این بهانه ها نیز دیگر به او یاری نمی آید !

همچنان این لحظه های نفس گیر زندگی را میگذارنم           

اما هنوز باور ندارم که دیگر هیچ امیدی در قلبم نیست !

امید من دیروز بود که گذشت ،                                        

امید من فرداست که از فردا نیز نا امیدم ! 

دیروز هر چه بود گذشت ، اما هر چه پیش خواهد                  

 آمد دیگر نخواهد گذشت و در دلم باقی خواهد ماند !

همچنان از نگاه گل پژمرده در گلدان خشک میفهمم که پرپرم ! 

همچنان از آواز بی صدا پرنده در قفس میفهمم                                                                        

 که من نیز در قفسی به بزرگی دنیا اسیرم !   

 همچنان از سکوت سرد شبانه میفهمم که آسمان بی مهتاب است

                     و امشب نیز شب دلگیریست !

کسی نیست که به داد این دل برسد ،                                    

                      هر کسی به داد دل خودش میرسد ،                                         

                                                به داد و فریاد این دل تنها نمیرسد !

همچنان باید درون خودم فریاد بزنم ،                                 

                                           درون خودم اشک بریزم و ناله کنم !

ای خدا تو شاهد روزگار من باش ،          

                                      و بیا این درد بی درمان مرا درمان کن !

  دلم میخواهد امیدوار باشم ، اما امید من خواب است !                                  

                                       همچنان لحظه های سرد زندگی میگذرد

+ نوشته شده در  شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 14:20  توسط سینا  | 

حرفهای دلتنگی

یک دنیا حرف برای تو دارم ، یک دنیا پر از حرفهای نگفته، یک دنیا پر از بغض های نشکفته. با منی ، هر جا و اینک آمده ام تا مثل همیشه سنگ صبور روزهای دلتنگی ام باشی!

دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است . صدایی نیست ، مأوایی نیست ، حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست.

من آمده ام! اینجا ، کنار دلواپسی های شبانه ات،‌ کنار شعله ور شدن شمع وجودت ،اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد...

دلم گرفته، دلم سخت در سینه گرفته، با تمام وجود تو را می خوانم ؛ از تو چیزی نمی خواهم جز دریای بی ساحل وجودت را، جز دستهای مهربانت را، جز نگاه آرامت را که دیرزمانی است در سیل باد بی وفای زمانه گم کرده ام.

هر شب حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم، وجودت را با تمام هستی باقیمانده در نهانخانه قلبم نهان می کنم ، چشم هایم را باز نمی کنم تا شاید بتوانم تصویرت را بر روی پلک های بسته ام حک کنم ، اما باز هم جای تو خالی است... .

شاید اگر جای تو بودم ؛ کمی، فقط کمی برای مرگ تدریجی نیلوفرهای خاطره اشک می ریختم ، شاید اگر جای تو بودم ؛ طاقت دیدن چشم های خیره و خسته ات را نداشتم، شاید اگر جای تو بودم؛ بلور بغضم را با تلنگری آسان می شکستم تا بدانی، تا بدانی که چقدر دوستت دارم... .

روزی صد بار با هم خداحافظی کردیم اما افسوس معنای خداحافظی را زمانی فهمیدم که تو را به خدا سپردم!

این بار به دیدنت آمده ام ، برایت گلاب آورده ام ، دستهایم تنها سنگ سردِ خانه ات را احساس می کنند اما بدان یاس های سپید احساسمان هنوز گرم گرم اند

+ نوشته شده در  شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 14:18  توسط سینا  | 

حرف دلم

چقدر سخته تو چشمای کسی که تموم عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زول بزنی وبه لبریز کینه ونفرت حس کنی هنوزم(دوستش داری)،چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که دوسش داری،چقدر سخته گل باغ آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی وهزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک
+ نوشته شده در  شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 14:15  توسط سینا  | 

شاید تو بدانی ، اما فقط شايد !!!

      من كه نمی دانم
      شاید تو بدانی
      اما فقط شاید !!!
      شاید بدانی از كجا شروع شد
      شاید بدانی از كجا عاشق شدم
      عاشق چشمانت
      چشمان براق خیره كننده ات
      عاشق دستانت
      دستان لطیف امید دهنده ات
      عاشق صدایت
      صدای زیبای آرام كننده ات
      شاید تو بدانی
      اما فقط شاید !!!
      از چه وقت اینگونه
      لحظه های بی تو بودنم
      مرگ آور است برای قلبم
      و زهرآگین برای روحم
      شاید تو بدانی
      اما فقط شاید !!!
      چرا هیچ كلمه ای توان ندارد
      توان از تو گفتن
      كلمات را از چه زبانی گرد آورم
      كه از تو بگویم
      شاید تو بدانی
      اما فقط شاید !!!
      كه می خواهم برای تو
      بهترین بهترین ها را بنویسم
      اما هنگام نوشتن
      كلمات همانند غزال های تیز پا می گریزند
      حركت قلم كند تر از كندترین لاك پشت ها می شود
      دست هایم مثل شاخه های یخ زده می شوند
      و می شوند تمام چیزهایی كه نبایند بشوند
      اما باز هم تلاش می كنم
      نشوند آن هایی كه دارند می شوند
      تا شود كه برایت بنویسم
      شاید تو بدانی
      اما فقط شاید !!!
      كه از تو نوشتن چقدر دشوار است
+ نوشته شده در  شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 14:12  توسط سینا  | 

سلام.این وبلاگ جدید منه.وبلاگ قبلیم www.plot.blogfa.com بود.از وقتی که دلم رو یه جایی جا گذاشتم دیگه دیدم اون وبلاگ به درد من نمیخوره.امیدوارم خوشتون بیاد.                               

                                                                                                بخاطر S

+ نوشته شده در  شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 13:51  توسط سینا  | 

نقش كردم رخ زيباي تو بر خانه دل........خانه ويران شدوآن نقش به ديوار بماند

...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 13:47  توسط سینا  | 

عشق چیست؟

به گل گفتم: عشق چيست؟

گفت: از من خوشگل تر پروانه است

به پروانه گفتم عشق چيست ؟

گفت : از من زيبا تر شمع است

به شمع گفتم : عشق چيست ؟

گفت : از من سوزان تر عشق است

به عشق گفتم : آخر تو چيستی ؟

گفت نگاهی بيش نيستم!!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 13:43  توسط سینا  |